تبليغاتX
where am i going in life


where am i going in life

_ می خوای بری؟

_اره... خسته شدم...من هیچ وقت پیشتون نبودم، بودم؟ یعنی بودم اما همیشه با هم توی یه خونه نفس کشیدیم زندگی نکر دیم . اما ایندفه ...با همه دفه ها فرق می کنه ...رفتنم هم به نفع خودمه هم به نفع شما

_هر جور راحتی می خوایی بعد به مدت بیام دنبالت؟ اخه این جوری که نمی شه  ما مثلا یه خونواده ایم

نمی دونم چرا وقتی ادم جونش به لبش می رسه، وقتی چهار دیوواری اتاقش راضیش نمی کنه ،وقتی می خواد بره گم بشه، یادشون می افته که ما یه خونواده ایم...من توی این دنیا یه نفر رو دارم که شنونده حرفامه ،یعنی فکر می کنم که این جوریه که اونم همین روزا از دست من از دست خلق بالا و پایین من خسته می شه مثل بقیه ولم می کنه و می ره..به همین راحتی. هیچ وقت مثل الان احساس رها شدگی نداشتم...این روزا کارم شده فقط خوابیدن...این روزا ...نمی دونم چرا اهنگ زندگی برام وایستاده...اونوقت اقا فکر می کنه اگه باهم بریم بیرون من حالم خوب می شه بعدشم با قیافه حق به جانب می گه مگه بهم اطمینان نداری؟ سرم رو تکون می دم یعنی که اره دارم... اما تو دلم به هیچ چی به هیچ کی امید ندارم. من اخر خطم ،دلم به هیچ چیز خوش نیست ،بهانه های کوچیک زندگی ام کجایید؟

من می خوام برم گم بشم یعنی اجازه ی این کار رو هم ندارم؟ نمی خوام بهش بگم برو ،من خالی ام من خالی از احساسم برو... تو با من هدر می شی... دلم براش می سوزه این روزا فقط کارش شده خندوندن و کشیدن ناز من... فکر کنم خودش  یه روز خسته می شه یعنی خسته شده به روی خودش نمی یاره ... خودش یه روز می ره ،می ترسم از اینکه بره ،می ترسم....

خدایا کمک پلیز!!!!!

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

به قول سعیده:

 به شدت احساس کشف شدگی بهم دست داده

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

و من تو را می بوسم بی بهونه

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

خیلی حال می ده وقتی واستادی تو چاچوب دیوار دستاتم زدی  به کمرت و داری چپ چپ نگاش می کنی

می یاد می گه چیه؟بغل می خوای؟

بغلت می کنه و کلی از اون بوسای کوچولو رو صورتت می زاره

ولی تو حالا حالا ها خر نمی شی

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

چقدر خوبه ادم یکیو داشته باشه که به شیوی خودش همون جور که خودش دوس داره بهت عشق بده
نوشته شده در ساعت توسط parya| |

من حالم خوبه نگرانم نباشین

بهم زنگ نزنین

شاید رفتم مسافرت،یه کم دوری وضعیت رو بهتر می کنه

ممنون که به فکرمین

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

این بار اولی نبود که ترکت کردم

من بارها کنار تو می نشستم و پشت نگاه های ماتم،چمدانم را می بستم

این بار اولی نبود که در پشت خنده هایم از تو  دور می شدم

....

همه ی من پشت نگاه خاکسترییم خلاصه می شود

نگاههایی که هیچ گاه درکشان نکردی ،شایدم فهمیدی اما به روی خودت نیاوردی

نگاههایم را از تو پنهان می کنم، پشت چشمانی که تو روزی دلت برایشان تنگ شد

 راستی قهوهای های چشمانم یادت هست پدر؟

ما که با هم نمی جنگیم نه؟

 

نوشته شده در ساعت توسط parya|

امشب حال خوبی ندارم

سرم رو بین دوتا دستام می زارم و محکم فشارشون میدم

چقدر من شبا تنهام

خیلی باهام حرف زد اما مرحمم نشد

من نمی تونم  حتی کوچکترین خواسته هاشو بر اورده کنم

حس سر خوردگی دارم

من دوس ندارم از یه مشت جمله تکراری بازاری استفاده کنم

من با همه فرق دارم خودم اینو می دونم

همش حس می کنم نکنه منو جا بزاره...

من قدرت ندارم نبودنش رو معنی کنم

یه از دست دادن دوباره نمی خوام

چرا باید ادم مجبور باشه همه چیزای قشنگ رو به زبون بیاره

خسته شدم

یاد قدیما افتادم...

یاد دوست داشتن های قدیمی

مدام دستای مهربونت رو می خوام و اغوش های قدیمی

اصلا می خوای قصه رو از اول بنویسیم؟

اما تو که رفتی...قسمتی از وجودم می گه حق نداری پشیمون بشی این راهی که اون انتخاب کرد و تو قبول کردی

می دونم اینا همش بهونس

دلم بهونت رو گرقته

اصلا دارم چرت و پرت می گم

می گن جادوی اخر عشق پرستیدنه

می پرستمت هر چند که ندانی....

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

و من چیز دیگری در این دنیا نمی خواهم

غیر از بازو های تو

که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

من همیشه زندگیم رو ادیت کردم

عکسام رو ،خاطرات گذشته ام رو

تو رو...

راستی ،چرا نباید حالت رو نپرسم وقتی دلم برات تنگ شد؟ 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

امروز بعد این همه سال

با همون نگاه های قدیمی به صورتم خیره شدی

اومدم برات ارزوی سفری خوش بکنم

مثل یه غریبه

اما

با بغل باز تو روبه رو شدم

با یه دست بغلم کردی

بغضم رو ترکوندی

چشمات چی می خواستن بگن؟

این همه سال حرف نزدی حالا موقع رفتن؟

امروز بعد کلی سال صدای نفسات رو لمس کردم

چقدر دیر ادما قدر هم رو می دونن....تو فرودگاه می فهمن اااااااااااا عاشق همن

لا اقل یادشون می یاد که یه روز عاشق هم بودن

چشمای من پر اشک بود اما نه برای اینکه می ری و من تنها می شم تو خیلی وقت پیش رفته بودی

امروز گریه کردم برای یه حس قدیمی

برای یه حس پاک که تو اونو به لجن کشیدی

فکر کنم که اخرین باری بود که صدات رو می شنیدم

...

شکافتن یه عشق قدیمی بیشتر از این معنا نداره

سفر به خیر

 

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |


Design By : Night Skin