تبليغاتX
where am i going in life


where am i going in life

به من می گه تو الزهزایی؟

اخه چند تا دانشگاه تو تهران وجود داره که وسطش یه واگن قطار واقعی جا خوش کرده باشه ؟

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

منم  ودوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند

منم و یک مشت خاطره ی ادیت شده

منم و چار دیواری اتاقم و پنجره ای که هیچ گاه دوستش نداشتم

دچار یک بی احساسی شدم

پ.ن

زیاد که خونه می مونم چرندیات فلسفی ذهنم زیاد می شه

 

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

روز ها می گذرد و من بزرگتر می شوم     

روز ها می گذرد و من به تهی بودن این دنیای لعنتی بیشتر فکر می کنم

فکر می کنم

 به صدا هایی که بلند تر از همیشه اند ،خیلی بلند تر از انچه می توانند باشند

به ادم هایی که وقتی نزدیکشان می شوی از ادم بودنت خجالت می کشی

...

و من تمام خواسته های مدرن دخترانه ام را درصندوقچه ای خاک کردم

زیر همان درختی که پدر وقتی برادر کوچکم به دنیا امد کا شته بود

به پوچی عمیقی رسیده ام

خورشید هر روز بی رحمانه طلوع می کند

من هم سرم را زیر رو تختی ام می کنم و  وانمود می کنم که هوا هنوز تاریک است

صدای گنجشک ها را نمی شنوم

وانمود می کنم که امروز هیچ کاری برای انجام دادن ندارم

می دانی؟

زمان برایم خاصیتش را از دست داده

پوچی بیهوده ایست

بهانه های کوچک زندگی یم کجایید؟

ارزو های بزرگم!!!!!!!

من جا مانده ام میان دستان تقدیر، میان ثانیه ها

چرا دنیا برای ذهن کوچک من قابل فهم نیست؟؟؟؟؟!!!!!

و من مبهوت قاصدکی هستم که در زیر پای پسرکی له شد

به همین سادگی

به خودم می گویم

This is the life

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دستانم بوی گلهای محمدی باغ پدر بزرگ را گرفته

چشمانم را می بندم و ان روز افتابی را به خاطر می اورم

خاطرات مبهم خاک گرفته گذشته

ان روز های خوش ...ان روز های دیروز

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

بعضی از نظراتون حالمو به هم می زنه

همشو  پاک کردم

من جا برای نظر گذاشتم که هر چیزی که راجب اون موضوع به ذهنتون می رسه برام بنویسید نه این که بیاید یه مشت مزخرف بنویسید

حالا هی من می یام ازادی بهتون بدم ها

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

یکی یه پاکن به من بده...می خوام یه چیزایی رو پاک کنم

دارن اذیتم می کنن

کاری ازت بر نمی یاد ...اون جوری نگاه نکن

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

قصه ی فرار...

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

گاهی فکر می کنم ادم ها از دور زیبا ترن

اهای با شما هستم وارد حصار مزرعه من نشین

همون جا بمونین

نزدیک من باشین ولی دور

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

گاهی وقتا مجبور می شی نقش بازی کنی

گاهی وقتا دلت می خواد این نقش هارو بزاری کنار

نقش خودت رو بازی کنی

جای خودت نفس بکشی

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

خیره می مانم به عقربه ها

می شمارم لحظه های بودنت را

چشمانم را که می بندم می خوانی برایم دفتر سفیدت را

گوش می دهم به صدای شب

به صدای سکوتی که گیجم می کند

فکر می کنم به تصویر تو در پشت چشمانم

به گنجشک در خون خفته

به اسمان ..به ستاره های ارام

به خودم که از پشت پنجره پرواز می کنم

به خودم که به رهایی می اندیشم

به خودم که در میان روزمرگی ها محو شدم

به خودم که با سایه ها یکی شدم

...

تنهایی را بلند ترین شاخه درخت خوب می فهمد

...

من معلقم میان دنیای تو و دنیای خودم

میان انچه از تصویر های مبهم ایینه ها دیده ام

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دوست می داریم.
نوشته شده در ساعت توسط parya| |

یه کاره صبح ساعت ۶ زنگ زده می گه می یای بریم شمال؟

اخه نمی گه مامان بابای من دیگه اینقدر روشن فکر نیستن که.

خداوندا همومونو با هم شفا بده...دونه دونه نه ها با هم

پ.ن

به خاطر همین دیونه گی هاته که عاشقت شدم

باشه واسه دفه بعد

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دارم به روزی فکر می کنم که قراره جایی رو که الان شده همه زندگی من ترک کنم

دانشکده ،فضای چمن، اون پرچین ها که من عین اسب(دور از جونم) از روشون می پرم

اون درخت بیدی که من و سعیده می شینیم زیرش و سعیده کتابی رو برام می خونه که من اصلا ازش سر در نمی یارم

اون شعر سهراب زیر اور درخت

جاهای کشف نشده دانشگاه...

دلم واسه همه اون لذت های کوچیک تنگ می شه

دلم واسه کاکتوس های سر ونک که هر روز وایمیستیم حاضر قایبشون می کنیم تنگ می شه

دلم واسه ایدا که تنها به بهو نه ذرت خوردن می شه پیاده بیاریش ...دلم واسه مهمونی های کوچیک پنهونی

که می افتیم وسط وحشیانه می رقصیم...نا هاری که من اون روز کلی ازش ایراد گرفتم...واسه همه چی

واسه اینکه یه روژ بخریم هممون از اون بزنیم بریم بیرون...تنگ می شه...دلم واسه ابنبات چوبی ها اون رستوران ایتالیایی که من  شمدونی های پشت پنجرش رو خیلی دوس دارم. واسه قرار های جلو کفش ملی تجریش .... واسه زدن زیر اواز تو دربند. واسه تلو تلو خوردنم بعد از کشیدن قلیون ...واسه....واسه خیلی چیزا

حس دل تنگی عمیقی دارم می شه این روزا تموم نشه خدا؟ پلیز

پ.ن.

این عکس هم یکی از جاهای کشف نشده دانشگاهه که ما در یک سفر اکتشافی یافتیم.به خودمان می افتخاریم.

تنکس تو میرا

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

سعیده ی من

این موجودی که الان مشاهده می کنید یا نمی کنید(عکسش رو در فرصت بعد می زارم براتون). خیلی بزرگه اصلا نم کوچیک نیست.لازم به یاد اوری که خانم هنوز هم داره از لحاظ طولی رشد می کنه.خیلی هم خوشگل و خارجی( اینو پسرای نمایشگاه گفتن) پایه هر کاری هم هست از قلیون در بند بگیر تا متر کردن خیابون ولی عصر(ابن یکی رو منم خیلی دوس دارم).تا دلت بخواد پسره اما به تازگی نشانه های حرکات ظزیف زنانه توش دیده میشه مثلا دلش روژگونه می خواد...به شدت مورد توجه پیر مرد ها قرار می گیره و کلا از پسر های کچل تریپ خارجی بور خوشش می یاد اما تو نمایشگاه به اخوندان عزیز هم علاقه نشون داد(این علاقه خیلی شدید بود به زور اوردمش خونه). کتابها یی می خونه که من نمی دونم چی؟(خیلی سعی کردم اما نشد).به تازگی تشریف می بره بالا پشت بام حموم افتاب بگیره برنزه شه. برطبق تشخیص بنده ایشون مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید و دارای خلق پایینه اما بعضی وقتا وشی می شه(همون وحشی). هرچیزی که خاص باشه دوس داره مثلا ارزوشه یه عطر بخره که بوی کاج بده...

پ.ن .

عاشقتم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

بیا بریم بالا پشت بوم، می خوام ببوسمت

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دلم برای خونمون تنگ شده

دلم رو تو اتاقت جا گذاشتم

می خوام به خونه برگردم

بهت زده کنار کمد لباسات بشینم و دونه دونشون رو ببوسم

به خودم عطر تورو بزنم و روی تخت تو بخوا بم

با خیالت عشق بازی کنم

فکر کنم که تو هنوز تو حموم زدی زیر اواز

خونمون سرده ،تاریکه، تاریک تر از دیروز

کنار پنجره برات شمع روشن کردم

بیا بر گردیم خونمون، باشه؟؟؟؟

بیا خونه

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |


Design By : Night Skin