تبليغاتX
where am i going in life


where am i going in life

امروز از صبح مودم پایینه

اونم با این کلاس روانکاوی مسخره

بدیش اینه که قبل از هر چیز خودت رو بین صفحات کتاب پیدا می کنی

راز هایی که هیچ وقت از بودنشون خبر نداشتی،عذاب اوره

منی که هنوز نتو نستم درخت کامل تصور کنم...مسخرست

خدایا اخه من کجای این دنیا گیر کردم؟!!!!!!!

چرا از خوابام بدم می یاد؟!!!!

به جای بدی رسیدم ، همه ادم ها تنهان، تنهای تنها

هنوز اون مردی که روی پل مه گرفته پشت به من کرده تو ذهنمه

من چرا این جوری شدم

دارم تو لایه های خودم فرو میرم

چرا من این قدر پیچیدم؟

احساس می کنم حتی برای خودم هم غریبه شدم

بوی غریبه گرفتم

بوی غریبی

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

فکر می کنم

به روزی که توی چشماش نگاه کردم و گفتم پا به پات می یام

می یام تا اخر دنیا

یاد روزی می افتم که بعد کلی سکوت گفت:

                                                 پس دوسم داری نه؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

می دونم خوابی ،میدونم خسته ای

اما من می خوام کنار تختت بشینم خستگیت رو ،بچگیت رو تماشا کنم

بیام تو بغلت گم بشم تا نفسم با نفست یکی بشه

تو با چشمای بسته و صدای خواب ا لود بگی ،بخواب دختر من فردا خیلی کار دارم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

خیلی وقته یادش نکردم

این روزا تو روز مرگی خودم گم شدم

دیشب خوابش رو دیدم

توی خواب حس خوبی نسبت بهش داشتم اما صبح...چندشم شد از خودم...از اون

...

می خوام دستات حصاری باشن دور تنم ،حتی توی خواب

می خوام بازم از اول راز های وجودم رو دونه دونه پیدا کنی

 نزار کسی وارد مزرعه مون بشه هیچ کی

می فهمی که؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

 این منم البته از نگاه میرا:
این یک عدد پریای XX-small است.
او یک تعطیل ورژن نامبر 1 است و در این مورد رو دست ندارد
مکانیسم دفاعی این موجود توجیه عقلی می باشد
و طبق تشخیص من مبتلا به P.D.D ، منیک-دپرسیو و توهمات . . است D:
کلا sms جواب نمی دهد و به ... نداشته اش هم نیست و کلا امیدی بهش نیست
کمی خودشیفته و مقداری خودخواه است
کمی هم مهربان است
کلی هم مامان است و به من می گوید موجود مرموز
گاهی هم رو اعصاب آدم با نوک اتود کنده کاری می کند
قبلا موهایش هویجی بود و حالا دمب هویجی است
راستی او تیک هم دارد و هر چند وقت یه بار با اصرار تمام هی می گوید:
گوسی، گوسی، گوسی . . (یعنی گوسپند)
وشی، وشی، وشی . . (یعنی وحشی)
etc
از کارهای بزرگ او اینکه بنیان گذار مکتب گشادیسم است و در این مهم همت بسیار دارد
نامبرده مدتی است آدم شده و طی همین اتفاق محیرالعقول ما را نگران کرده است .از یابندگان تقاضا می شود به وی نزدیک نشوند وَشیه!
نوشته شده در ساعت توسط parya| |

تا قلب عریان کسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده

هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن

قلبت را خالی نگه دار، اگر هم خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد

به او بگو تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم،زیرا به خدا اعتقاد  دارم و به تو نیاز ....

                                                                                    چارلی چاپرین

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دلم می خواد برم یه جای دور

بشینم به اندازه تمام دلتنگی هام گریه کنم

بدون نگاه های کنجکاو

امشب حال خوبی ندارم

توی فکرم

....

می شه بدون من جایی نری؟

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

من می خوابم

خوابی به اندازه یک ثانیه

زیر گوشم اسمم رو صدا می کنه و پشت گردنم رو می بوسه و می گه پامی شی ناهار بخوریم؟

پ.ن

-من هنوزم خوابم می یاد

-عاشقتم

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

مسافرت های یک روزه می تونه حال ادم رو حسابی جا بیاره

مخصوصا اگه تو راه اب نبات چوبی بخورین و کلی شعر بخونین و دیونه بازی در بیارین

بعدشم واسه این که تو نفهمی سرعتش بالای صد و بیسته و  اون صدای هشدار رو نشنوی ،صدای ضبط رو ببره بالا

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

یه جایی هست خیلی ساکته

یه گوشه ای از دنیا که تا چشم کار می کنه پره از کوههای نوک تیز

یه رود خونه، با کلی ماهی که کنارش یه باتلاق بزرگه

با  یه عالمه قاصدک که می تونی فوتشون کنی

با دوتا ادم بی خیال که رفتن تعطیلات و خوشن

با کلی گوجه سبز

با...

ما امروز اون جا بودیم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

موقع خداحافظی

خم می شه  لپمو می بوسه

این جوری دوس دارم

اورم زیر لب می گم عاشقتم

می گه :می دونم

 

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

گاهی وقتا به هل دادن نیاز دارم

یکی بیاد منو هل بده

من و یه پایان نامه که براش هیچ غلطی نکردم

تازشم می خوام از بابای رابینسون در خواست کنم به من تو ترجمه هام کمک کنه

چقد من رو دارم به خدا

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

مردی با چهره همیشه مهربان در مقابلم می نشیند

حالت چهره اش ارامش خاص خود او را به من هدیه می دهد

مردی که به من یاد داد خودم باشم حتی اگر دیگران نپذیرند

مردی که به من یاد داد روش زندگی منحصر به فرد است

و باید طوری زندگی کرد که چیزی به این دنیا افزود

به ان معنا بخشید

مردی که زن بودن را برایم معنی کرد

مردی که به من جرئت داد تا قدم در مسیر نا شناخته ها بگذارم

از اشتباه هایم نترسم

و به خود ایمان داشته باشم.

...و امروز مرا پدرانه پریا صدا می زند

و به تصمیمی که گرفته ام مطمئنم می کند.

خوشحالم که در اطرافم فرشته هایی را دارم که در موقعیت های حساس زندگی برایم پیام عشق را از سوی خداوند به ارمغان می اورند.

دکتر هاشمیان ممنون

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

لطفا از این کانمت های مسخره که هر کدومشون به اندازه یه پسته برام نزارین

من حوصله خوندن ندارم

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

می گه می خوای ناز چشمات رو بخرم؟

من که ناز نمی کنم!!!!!

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

شرمیست که هنوز بعد گذ شت این همه مدت

در برابر خواهش های تنم غافلگیرم می کند

و او به حساب دوست نداشتن می گذارد

فشار ارامی به مو هایم می اورد و ان را پایین می کشد

و من نا خوداگاه چشمانم را می بندم

می گوید :برای یک بار هم که شده در چشمانم نگاه کن

نمی توانم، اصرارت بی ثمر است

در دلم می گویم

راز های وجودم را یک به یک کشف کن

عمیق و عمیق تر در وجودم حل شو

دستهایت را میهمان دستهایم کن

و گیسوانم را پریشان

و سخت تر در اغوشت بفشار

بگذار با گرمی تنت یکی شوم

بگذار در مقابل بازوان محکمت، صدای تپش قلبت، هرم داغ نفس هایت ،یادم بباید که هنوز زنده ام
نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دلم می خواد این دفه که از سفر بر می گرده بغلش کنم

این تنها بهانه منه برای نشون دادن همه دوس داشتنم

بهش بگم عاشقتم

 سایت همیشه بالای سرم باشه پدر جان

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

نگاه مرموزش را به من دوخته

شانه هاش ابهت مردانه دارد

هرچه دورن نگاهش را می کاوم نمی بینم تا کجا فکر می کند

نگاهش گاهی مرا می ترساند

به سمت ایینه برمی گردم تا ارایش پاک شده ام را درست کنم

فکر می کنم ،یه فکر ابی خالی

امن است و یاغی، تاریک است وروشن، مهربان و بی رحم

به راستی بی رحم است؟

هر روز نزدیک تر از دیروز

ان روز های دیروز

ان روز های سنگین

ان روز های پررنگ

از اتاق بیرون میره

به دنبالش می رم صداش می کنم

با یه لبخند قشنگ برمی گرده سمت من

...

نفس کشیدنش رو لای موهام دوس دارم

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

...

داستان داستان دختریست یک روز که درست مثل هر روز دیگه ای بود عاشق شد.

عاشقی دخترک ها کهنه قصه ایست که هر روز هزار بار برای هزاران دختر تکرار می شود.

شاید عاشق شدن یک لحظه بود

چون برق گرفتنی دخترک فهمید عاشق است

شاید هنگام بر داشتن ابرو ،وقتی میان ابرو هایش را می بـُرد .

شاید هنگام داراز کشیدن روی چمن ها

شاید هنگام نگاه کردن پسری که از میان شاخه های برفی به او لبخند می زند

شاید هنگام خواندن یک نامه

شاید هنگام نوشتن یک قصه

شاید در تنهایی دراز یک شب با شنیدن صدای یک اهنگ

داستان داستان نامه هایی ایست که نوشته می شود

نامه هایی که هرگز فرستاده نمی شود

هیچ کس نمی خواند

اما نوشته می شود

نامه هایی پر از کلمات تکراری که هنگام نوشته شده شدن تکراری نیست

قصه قصه ی کلماتی ایست که هیچگاه گفته نشد

کلماتی که دل به تاریکی سایه ها سپرد

 و مُرد.

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

...و من یادگاری کوچکت را به سینه ام می فشارم

عهدیست نا نوشته میان ما.

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

«دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر افرید.ادم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد ،زن زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیز اما بهشت است.

امتحان ادم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیونه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان ادم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست».

عرفان نظر اهاری

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

«خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت :من

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفت.خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن . زمینم را به اتش بکش.

لیلی خودش را به اتش کشید.خدا شوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید اتشش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد.

اتش زبانه کشید. اتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد بود».

عرفان نظر اهاری

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

از بیرون که اومدم گوشیم رو گذاشته بودم رو میزو بهش زل زده بودم

انگار تو بُهتم

دیگه برنامه زندگی شو حفظم

الانا باید رسیده باشه خونه

چشمام سنگینه خیلی خستم

نمی دونم چه طوری خوابم برد

با صدای بابا از بیرون اتاق به خودم می یام

دلم هواشو کرده

خیلی...

ادما وقتی از هم دورن قدر همو می دونن

جای خالیشو حس می کنم

با امید نا امیدانه از پنجره بیرون رو تماشا می کنم

امشب شب اروم و ساکتیه

براش پیغام می زارم

...هرچه دارم از توست...می پرستمت هر چند که ندانی

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

یه کاره نصفه شبی زنگ زده می گه دلم برات تنگ شده دارم میام در خونتون

بیا جلو پنجره

من؟ مثل برق گرفته ها از رو تختم پا می شم و مو هامو مرتب می کنم و می یام جلو پنچره

انتظارش رو دوس دارم امادلم شور می زنه

اخه از خونشون تا خونه ما 10 دقیقه بیشتر راه نیست

اومده تو تاریکی داره منو نگاه می کنه

بد جنس، نمی گه من نگران می شم

می یاد جلو پنجره خم می شه و گلی رو که اومدنی معلوم نیست از کدوم پارک چیده رو به من بده

پنجره اتاق من توری داره اخه. گل رو می زاره کنار پنجره میگه اینجوری بهتره

بهش می گم دوست دارم با همه دیونگی هات

اون میره و من تو روشنی تیر چراغ برق دور شدن اونو تماشا می کنم

به گلی فکر می کنم که کنار پنجره خشک شد

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

میرا امروز به من می گه پریای توی وبلاگ با پریای واقعی خیلی فرق داره

پریای توی وبلاگ خیلی اروم و توداره

اما پریای واقعی...

بله خودم می دونم پریای واقعی یه کم وحشی

اما فعلا خلقم پایینه

می خوام یه کم سنگین باشم

حالا کی یهو برم تو فاز منیک و یه کم سرکش بشم خدا می دونه

اون وقت ممکنه دوباره پیشنهاد بدم بازم بریم رو چمنای وسط بزرگراه حقانی بشینیم وبرای ماشینا دست تکون بدیم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دیشب وقتی منو می رسوند خونه

پشت چراغ قرمز یهو برگشته سمت من

می گه تو از بودن در کنار من راضی؟

با حالت چهرم بهش می فهمونم که این چه حرفیه؟

می گه می دونم سخته اونم با این وضعیت من...

می گم وضعیت تو چشه؟ بده یه قدم مثبت برای ایندت برداشتی؟

از این حرفا نزن که بند دلم پاره می شه

من تورو می خوام حالا با هر شرایطی که تو اسمش رو می زاری نا جور

تو یه تصمیم گرفتی قاطعانه پاش وایستا منم حمایتت می کنم.

دستش رو توی دستم می گیرم و اروم نگاش می کنم

توی چشمام نگاه می کنه و اروم می خنده

یه چیزی تو دلم هرررررررری می ریزه نگرانم

سر کوچه وامیسته منو می بوسه می گه مواظب خودت باش

سر تکون می دم و در ماشین رو می بندم

من به طرف خونه می رم و اون رفتنم رو تماشا می کنه

توی راه خونه بغضم می شکنه و اروم گریه می کنم

کاش می شد بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

حس خیس شدن زیر باورن...مزش یادم رفته.نمیشه بازم بارون بیاد

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

I am a little pencil

 in the hand of a writing God

who is sending a love letter to the world

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

می گن گاهی به اسمان نگاه کن

شاید سایه ای از پروازشان را بر فراز ابر ها ببینی

هنوز کودکانه چشم به اسمان دوخته ام

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

میرا می گه چته؟

می گم هیچی.

زیر درخت توت توی دانشکده روی چمنا می شینه و یه جوری نگام میکنه

می گه اصلا نمی تونی وانمود کنی چیزیت نیست

خودمم نمی دونم چمه

تا ونک پیاده می ریم

این کارو خیلی دوست دارم

راه رفتن حالمو بهتر می کنه

براش حرف می زنم

اونم گوش می ده مثل همیشه

خوشحالم که پیش تو می تونم خودم باشم

فکر کنم تو تنها کسی هستی قبولم کردی؛ اون جوری که هستم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

واسه یه بارم که شده میخوام برای خودم زندگی کنم.

اصلا اهمیت نمیدم که دیگران راجب من چی قضاوت می کنن

می خوام به چیزی که بهش ایمان دارم عمل کنم

تو نگاه من این بار خورشید از غرب طلوع می کنه

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

دیوونه:

نمی دانم کجاییم باور کن.

تورا می دانم کجایی همین جا جلوی چشم من

ولی خودم را نمی دانم

گم که می شم به سراغت می یام و می فهمم که سالهاست که دیگه نیستی

برمی گردم به دنیای خیالی و امن گرم بودنم

 

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

میرا میگه دلم واسه قهوهای های چشمات تنگ شده

من چی بگم اخه؟ یه بار اومدیم متنوع باشیم هااااااااااااااااا

پ.ن

 پست همین جوری

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

اومده تو چارچوب در اتاقم ایستاده همین جوری منو نگاه میکنه

یه برگه هم تو دستشه که مال منه،رو میز اشپز خونه جا گذاشته بودم

می گه می خوای این همایش رو بری؟

میگم اره چه طور مگه؟

می گه ،برو خوبه که یاد بگیری،اما فکر این چیزارو از سرت بیرون کن. سال پیش یادت رفته؟

یادت رفته چقدر اذیت شدی؟چقدر شکستی؟من حوصله گریه های تورو ندارم،این حرفا برای تو خیلی زوده،

به فکر درس و دانشگات باش.

من؟ من چشمام رو روهم می زارم،همه حرفاشو تایید می کنم.

فکر می کنم،مغزم همه خاطرات مزخرف گذشته رو جدا می کنه و تحویلم میده

فکر می کنم...لحظه ها تکرار نمی شن اما تکرارشون توی مغزت می تونه هر روز تورو خراب تر کنه.

فکر می کنم که چقدر سعی کردم بدون گذشته زندگی کنم. کاش میشد یک سال به گذشته برگردم،اون

وقت همه چیز رو درست می ساختم، اون وقت مامان این جا نمی ایستاد تا این حرفارو تحویلم بده...

بغضم رو تو گلوم خفه می کنم.

فکر می کنم ...فکر می کنم

نوشته شده در ساعت توسط parya| |

خم میشه و گوشه لبمو بوس می کنه

میگه میدونی چرا این کارو می کنم؟

یه ابرومو میدم بالاو کنجکاو نگاش می کنم.

میگه چون دوست دارم

تو فشار محکم بازوهاش باورم می شه که هنوزم دوسم داره

مثل قدیما شایدم بیشتر

نوشته شده در ساعت توسط parya| |


Design By : Night Skin