هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دیگه چشمم به در نیست
حالا یاد گرفتم به دیوار خالی روبه روم نگاه کنم
بزگ می شم حالا وایستا
اما تو چشمای تو یه چیزی هس که بهم اجازه رفتن نمی ده
گاهی تو زندگی ادم باید تاوان بده
تاوان یه اتفاق یه تصمیم یه تردید
شاید این تاوان به وسعت همه زندگی کردنت طول بکشه
اون موقع که اینو می خوندم هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز خودم تاوان بدم
تاوان یه اتفاق یه تصمیم یه تردید...
میگم از کجا می دونی؟
میگه اخه هیچ وقت بهم نگفتی دوست دارم
همممم
شاید واقعا نگفتم
شاید بهش گفتم یادش نمی یاد
میگه تو خیلی مغروری
...شاید
شاید
به لبخند ماسیده تو...
که جا مانده در ذهنم
مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی بلکه توان چیرگی بر ان را بر من ببخش.
پ.ن
در راستای اینکه من این روزا داغونم اما هر چند وقت یک بار خلقم میره بالا

